زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... عیدانه من به بابا محسن نودی ...

به نام تنها نوازنده گیتار عشق عیدانه من به بابا محسن نودی                                        29/12/1391 سال گذشته بود، تو همچین روزی که بابایی رو با خبر آمدنت به زندگیمون شگفت زده کردم . صبح 28 اسفند بود که واسه اطمینان صد در صدی به آزمایشگاه رفتم و قرار شد چون از فردا همه جا تا 13 فروردین تعطیله ، همون روز  غروب جواب آزمایش رو بدن. تا غروب بشه جونم داشت به لبم می رسید... غروب که بابا...
29 اسفند 1390

... سوپرايز بابايي ...

   به نام داناترين دانايان سوپرايز بابايي                       20/12/1390               روزهاي با رادين بودن سپري مي شه و هر روز يه مرحله از رشد و تكامل پسري من خودنمايي مي كنه. روی بدنه دستمال مرطوبي كه براي گل پسر قند عسل استفاده مي كردم، تصوير يه ني ني ناز بود كه پاهاش رو به سمت بالا گرفته بود و با دستهاي كوچولوش پاهاشو نگه داشته بود. هر وقت بابا محسن این عكس رو مي ديد، مي گفت :"پسرم .... آخه ...
20 اسفند 1390

... آلبوم عکسهای چهار ماهگی رادین گلم ...

شاهزاده من دیگه داره بزرگ میشه الهی مامان قربونش بشم الان هم تو تخت سلطنتش نشسته و داره فرمانروایی می کنه...       شاهزاده  قصه ها خسته شده از بس مدل عکس های مامانش شده و الان در حال لالا کردنه...  این مکعب ها رو با کمک بابایی برات درست کردیم و موشم پر کردیم از خورده های مقوا تا مثل جغجغه برات صدا بده قند و نباتم ...    چطوری این همه مدت، پاهای توپولتو تو هوا معلق نگه می داری گلم؟؟؟ پسری ، چرا اینقدر خبر دار ایستادی؟؟؟؟؟ زبونتو ببر تو پسری... آخه ...
14 اسفند 1390

... واكسن 4 ماهگي رادين پسري ...

هو الشافي واكسن 4 ماهگي رادين پسري                                         13/12/1390   از روزي كه گل پسري واكسن پايان دو ماهگيش رو زد ، همش مراقب بودم كه واكسن نوبت بعدي رو از ياد نبرم. از اواسط اسفند ماه بود كه همش تاريخ رو چك مي كردم تا رادين جونم رو واسه واكسن ردن ببرم. بلاخره 13 اسفند رسيد .از هفته قبل با بابا احمد هماهنگ كرده بودم تا امروز ،شنبه، بياد دنبالمون.ساعت 11:00 بود كه بابا احمد رسيد و ...
13 اسفند 1390

... مامان اولين بار رادين رو با كالسكه بيرون برد ...

به نام خداي مهربون مامان اولين بار رادين رو با كالسكه بيرون برد                                    01/12/1390 ديگه بعد از 3 ماه حسابي از خونه نشيني خسته شده بودم.نه اينكه بيرون نرم.مي رفتم اما يا بايد مزاحم بابا احمد مي شدم كه اونم ميومد دنبالمون و مي رفتيم خونشون و يا بايد منتظر بابا محسن ميموندم كه اونم  بنده خدا خسته و كوفته ميومد و تو تاريكي مي رفتيم بيرون و يه دوري با ماشین تو شهر مي زديم. از طرفي هم بغل كردن پسري با ريزه ميزه ...
1 اسفند 1390
1